به عنوان یک معلم که شغلم به رعایت نظم وشعائراخلاقی وامورانضباطی دانش آموزان برمی گرددشایدسخت باشدکه اعتراف کنم درطول سالیان خدمت معلمی ام که بخش عمده اش درکسوت معاونت مدارس راهنمایی ودبیرستان ها بوده است هرگزنتوانسته ام موردی رادرک نمایم وآن دفاع عجيب وغريب و البته غيرمنطقي برخي اولياء  دانش آموزان ازفرزندان شان است به نحوي كه باورش برايم بسيارسخت وغيرممكن است!


مثلا وقتي آوردن تلفن همراه به محيط آموزشي ممنوع است ودانش آموزي اين كارراانجام داده است وضمن توزيع برخي بلوتوث هاي نامتعارف وزشت ومستهجن گوشي وي ضبط شده اظهارمي فرمايندكه: گوشي مال همسرم است!بدهيدبرايش ببرم! اصلامي خواهم بدانم شماچرآنراديده ايد؟!


فرض كنيددرمراسم آغازين درطول سال تحصيلي بارهاوبارهابراي دانش آموزان اعلام كرده ايدآوردن تلفن همراه به محيط آموزشي ممنوع است ولي پدري به فرزندش اعلام كندكه گوشي رابه مدرسه ببر و آن راخاموش كن ولي اگرازتوگرفتندبي عرضه گي خودت راثابت كرده اي! مراقب باش كسي متوجه نشودتوگوشي تلفن همراه به مدرسه برده اي!!


فرض كنيدوقتي گوشي تلفن همراه به معناي واقعي كلمه لجن وكثيفي راازدانش آموزي گرفته ايداوليابعدازمدتي بيايندوبخواهندگوشي فرزندشان رابه اسم خودشان براي تعميرببرندوقول هم بدهندكه گوشي رابه فرزندشان نخواهنددادولي اين كارراانجام بدهندوغير وغيره!


راستي نظرشماچيست؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 18:32 توسط بچه کاشان! |


خواب دیشب خیلی مزه داد ازآن جهت که هم خسته بودیم وهم گرسنه! خستگی که باخواب رفع شدوگرسنگی باایثارمحمدمهدی که بیرون رفت وشام خوبی تهیه کردوآورد!


امروزروزبرگشت مابه کاشان است.چون مرخصی همسرم تمام شده وبایدفرداشب یعنی 11فروردین برای شیفت شب سرکارباشد.مسیربرگشت رابارهارفته ایم.گاهی ازجاده قوچان وگرگان وجنگل گلستان وجاده کناره گاهی هم ازمسیرچالوس یا فیروزکوه یاهراز ولی هیچ وقت برای برگشت ازجاده نیشابورسمنان گرمساربرنگشه بودیم!


جاده چالوس جاده قشنگی است که هرچندبارهاازآن رفت وآمدبکنیم سیرنمی شویم بخصوص جلوه های زیبای طبیعی وکوه وکمروجاهای دیدنی اش!جاده فیروزکوه وهرازهم جاذبه های خاص خودشان رادارند.


در جاده چالوس بعدازتونل کندوان محوطه ای است که آش می فروشند! آش هایی خوشمزه باطعم های عجیب وغریب که من آنهاراخیلی دوست دارم ولی متاسفانه هرچه به بروبچ اصرارمی کنم که ازمسیرقبلی برنگردیم به خرج کسی نرفت که نرفت!


وداع بازیارت امکان نداردولی بایدازمشهدالرضا(ع) جداشد.ساعت 10 ونیم است که من وخانواده بعداززیارت آخرازمشهدخارج می شویم وساعت 11 دقیقادرعوارضی اتوبان مشهدنیشابوراست که حرکت ازآن مسیرقطعی می شود.هنوزهم به خانواده اصرارمی کنم ازاین جاده برنگردیم که گوش کسی بدهکاراین حرفهانیست!!

جاده نیشابوربسیارخواب آوراست بلحاظ این که کفی است وآسفالت خوبی هم داردوتقریباحالتی کویری! پسرم اظهارمی کندکه خوب است شب درکاشان باشیم ومی پرسدمی شودامشب کاشان باشیم ومن می گویم چراکه نه؟! تقریباساعت دوونیم تاسه نیمه شب!


دردبیرستان شان طرحی رااجرامی کنندکه نظام تضمین کیفیت آموزشی نام داردواصطلاحا به آن نتکامی گویندکه نهمین دوره آن درحال اجراست ومحمدمهدی هم جزوکادرعلمی است هم خودش غرفه ای داردکه داروی ترکیبی گیاهی خاصی اختراع کرده که زخم های کم عمق رابه نحومحسوسی زودبهبودمیدهد وبایددرنتکا9دبیرستان تیزهوشان عرضه کند. بنابراین می خواهدفرداصبح کاشان باشد! پسرم تابه حال سه اختراع داسته است که موجب مباهات من است.


پلیس های جاده مشهدنیشابوربه هیچ کس رحم نمی کنند! آنقدرماشین هاراجریمه می کنندکه باورکردنی نیست.انگار عقده ای چیزی دارندشایدهم به مسئولیت شان دقیق ترازبقیه عمل می کنند! درهرصورت تصادفات دراین جاده خیلی کم شده گاهی فقط یک ماشین ازجاده خارج شده بودگاهی معلقی چیزی زده بودکه نشان میداد راننده هادراین مسیرخسته وخواب آلوده اند!


کمافی السابق همراهانم درخواب نازند!جاده آرام است وکمی بارندگی درگردنه آهوان جاده رالطافت آمیزکرده است.هرچه می روم به جایی نمی رسم.برای اولین باردرطول این سفریک سبقت فوق العاده خطرناک می گیرم که خودم هم ازانجام آن به شدت پشیمان می شوم.نزدیک بودموقع سبقت گرفتن ازدوماشین بغل هم من داخل یکی ازاین پل های کوچک مسیرسیل جاده بیافتم که به لطف قدرت موتورپرشیاخطرازبیخ گوشم می گذرد! چراغ است که ماشین هادرآینه برایم می زنند! یک پرایدنمره 43 فحش است که نثارم می کند! ازحالت دهان ودستانش ازداخل آینه خوب می فهمم که چه لیچارهایی بارم می کند!


دیگرغلط می کنم سبقت بیجابگیرم! این حرفی است که به مدام درذهنم مرورمی کنم! قدرت موتورپژوپرشیاخیلی زیاداست آنقدرکه می شودبه راحتی به آن اعتمادکردودرجاده هرکاری خواستی انجام بدهی ولی خب گاهی هم آدم هابه دلیل اعتمادزیادبه قدرت موتورومانوردهی وسیله جانشان را ازدست می دهند! این درسی است که من ازاین سبقت بیجامی گیرم!زمزمه ای مدام درگوشم می گویدکه همین ایستگاه پلیس اول میهمان اولین جریمه رانندگی ات خواهی بود!سعی می کنم فراموش کنم ودلخوش باشم به اینکه راننده ماشین هاحواس شان متوجه خطای من بوده ونمره مرابرنداشته اند!


نمازظهرراخوانده ایم ومن دارم می تازم بااین امیدکه شایدبتوانم برای ساعت دو یاسه بعدازظهربه شهری برسیم وناهاربخوریم! یکی دوتاماشین دیگرمتاسفانه به دلیل خواب آلودگی ازجاده خارج شده اندوعده ای دوروبرشان جمع شده وبه نیروهای امدادی کمک می کنند.دارم هنوزمی تازم و دست آخرساعت 4 عصروقتی ازرسیدن به شهرمایوس می شوم دریکی ازاین استراحتگاه های بین راهی توقف کرده وبرای رفع خستگی اطراق می کنیم.


تنهانوشیدنی که واقعادررفع خستگی موثراست چایی خودمان است! شایدباورکردنی نباشدولی چایی خیلی خاصیت دارد!یک ساعتی می گذردوداردغروب می شود که مانزدیک سمنان داخل یک ایستگاه گازبه مدت 90دقیقه معطل می شویم!هرقدرمادرمسیررفت راحت بودیم وبرای گازمعطلی نکشیدیم درمسیربرگشت ازبنزین هزینه کردیم وبرای گازسختی کشیدیم!درسال های 84-85-86وحتی 87 حداکثرپولی که من برای رفت وبرگشت باماشینم به مشهدهزینه می کردم چیزی حدودسی هزارتومان بودومتاسفانه این باربرای مسیررفت فقط سی چهل هزارتومان گاززده ام! هزینه بنزین بماندکه اگرمی خواستم بنزین مصرف کنم سربه فلک می کشید!


نزدیکی های گرمسارجاده ای کشیده شده که مستقیم تاقم می رود.هرچه به عیال اصرارمی کنم که این جاده برویم مدام تابلوعبورممنوع آنرابه رخم می کشدوهرچه نشانش می دهم که ماشین هادارندمی روندومسیررادوساعتی کوتاه می کندگوش نمی دهد!


نماز مغرب وعشارا درمنطقه ای به نام لاسجرددرنزدیکی های تهران می خوانیم که آرامگاه شهدای گمنام زیبایی دارد! محمدمهدی خیلی احساساتی شده می بینم روی قبرهایکی یکی زانو زده آنهارامی بوسد.حال وهوای عجیبی داردقبرشهدای گمنام! آدم احساس می کندآنهاواقعاآسمانی اند!

مسیرراادامه می دهیم تا25 کیلومتری تهران ساعت حدود1نیمه شب است!ازمسیرپیشوای ورامین به چرمشهرمی رانم وواردهمان اتوبان کذایی می شوم که ازگرمسارشروع شده بود.ساعت حدود2 نیمه شب است وخواب چیزی است که میهمان ماشین است وهمراهان درآن هستندآنهم ازنوع نازش! جاده مثل کف دست است وخلوت! حدود87کیلومترتاقم مانده سرعت راروی صدوهفتادتنظیم می کنم وفقط وقتی ازروبروماشینی می آیدِآنرابه محدوده 140برمی گردانم! بیست دقیقه ای خودم رابه عوارضی قم کاشان رسانده ام! چهل وپنج دقیقه بعدهم داخل خانه مسافران راازخواب نازشان بیدارکرده ام.


چهره محمدمهدی دیدنی است وقتی حیاط خانه رامی بیندولباسهایش رامی کندوداخل تختخوابش می جهد! عیال مکرمه نگاهی به باغچه ها می اندازدووضعیت ظاهری گل هایش رابررسی می کندو من، خسته ام خسته!
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 9:10 توسط بچه کاشان! |


سه شنبه نهم فروردین خیلی زودازراه می رسد.پابوسی آقاامام رضا(ع) یک طرف خواندن نمازهای جماعت آنجاهم یک طرف! هرجاباشیم بایدبرای نمازجماعت درحرم حاضرباشیم این اصلی است که هرگزفراموش مان نشده ونمی شود چه صبح باشدچه ظهروچه شب!


ماوقت کمی داریم وبایدخیلی زودبه کاشان برگردیم بنابراین تصمیم می گیریم حتی المقدورتمام وقت مان رادرحرم بگذرانیم.مرقدامام رضاقشنگی های زیادی داردیکی حال وهوایی است که موقع نقاره زدن به آدم دست می دهد.متاسفانه اخیراهمه زائران وقتی نقاره می زنندگوشکوب های خودشان رادرآورده وشروع می کنندبه فیلمبرداری! ای کاش میشدکاری کردداخل حرم موایل ممنوع بشود!حال آدم دگرگون می شود! هرجاکه بروی این موایل دم دست آدم هاست! انگارکه زندگی بدون موایل امکان پذیرنیست!!


برایم باورکردنی نبودکه دریکی ازمراجعات به حرم مشاهده کردم مردگنده بکی مشغول دیدزدن ناموس مردم ازپشت شیشه های مانع بین زنان ومردان باشد! چیزی که برای یکی ازخدام حرم هم ثقیل آمد وباچوب های درازشان برکله مردک گنده بک زدندکه یعنی چشمانت راباقوری کن مردک بی همه چیز!


من آدمی نیستم که به بهانه رسیدن دستم به ضریح حق دیگران راضایع کنم.یکی دوبارهم که دستم به ضریح مبارک رسیده ازگوشه پایین پادرصف ایستاده وبعدازمدتهاانتظاربالاخره نوک انگشتانم رابرای لحظات کوتاهی باضریح مبارک آشناوبه سرعت ازآن فاصله می گرفته ام تادیگران هم فرصت داشته باشند ولی درمرقدمبارک حضرت رضا(ع) گوشه ای هست که آدم خیلی راحت می تواندخودرابه ضریح برساندبدون این که حق کسی راضایع کندیافشاری رامتحمل شده ویابه دیگران فشاربیاورد.


درآخرین نقطه بالای سریعنی دقیقادرمحل مخالف گوشه پایین پاکه ذکرش راکردم درجایی که زواردرآن نقطه ازضریح جداشده وعقب عقب به طرف مسجدبالاسرازآن دورمی شونددرزاویه نوددرجه گوشه ضریح باکمی تامل وتحمل خیلی راحت می شودبه ضریح رسیده وآنرالمس کردویاحتی بوسید!


مشهددرایام عیدشلوغ است! همه آمده اندتازیارت کنندولی لطف زیارت هم به همان شلوغی اش است.برنامه من وخانواده ام ماندن درحرم مطهرتاخودشب است چون خیلی زودبایدبه شهرمان برگردیم.


به نظرمی رسدکه زیارت هم به نوعی آدم راخسته می کندوازنامی اندازد.شب خسته وخواب آلودداخل هتل برروی تخت افتاده ایم ونه من نه همسرونه فرزندم هیچکدام حال وحوصله تکان خوردن برای چیزی خوردن نداریم!گشنگی آزاردهنده است وبعدازکش وقوس فراوان محمدمهدی رابرای خریدشام می فرستم.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 19:50 توسط بچه کاشان! |


صبح دوشنبه هشتم فروردين است.يكي ازنعمت هاي خداوندي آرامشي است كه بعدازخواب نصيب انسان مي شودواورابراي آغازروزتازه آماده مي نمايد.هواي زائرسراكه نزديكي هاي شاهروداست بسيارسرداست ومن تازه مي فهمم چرا اتاق شوفاژداردوديشب باآخرين درجه اش هم روشن وهم گرم بود.


عجب كيفي داردوقتي ازسرماداري مي لرزي وتازه هم ازخواب بلندشده اي آبي به سروصورت بزني وباخنكاي آب بيشتربلرزي ودم نزني! براي نماز وضومي گيرم وبه طرف مسجدزائرسرامي دوم!هوابس ناجوانمردانه سرداست.


بنده خدايي داردباصداي خيلي بلندنمازصبح مي خواند ومن ازدستش حسابي عصباني هستم آخرنمي گذاردبفهمم باخودوخداچه مي گويم! يكي دوبارمي خواهم دادبزنم كه بابا بس است ديگرجوري بخوان كه خودت بفهمي ولي چه مي شودكردمردك همچنان باصداي بلندنمازمي خواندوبه نچ نچ هاي هيچكس هم توجه ندارد!


دست آخربالاخره مردجواني كه نمازش راآلشي خوانده طاقت نمي آوردوبه مردنزديك شده بابت كارش به او اعتراض مي كند ومردفقط كله اش راتكان مي دهدوذكرمي گويد.


مسافران يكي يكي دارنداززائرسراكه بيش از50اتاق داردمي روندوخانواده منهم بعدازخواندن نمازصبح وكمي معطلي داخل اتومبيل مي نشينندوحركت راآغازمي كنيم!


درجواب پسرم كه مي پرسدكي مي رسيم؟فقط مي گويم اگرخدابخواهدحدفاصل يك تاسه بعدازظهر! جاده شاهرودبه طرف مشهدصبح خيلي اذيت كننده است! علت آنهم اين است كه دقيقا از روبرو آفتاب توي چشمان راننده ميزندوحسابي آزاردهنده است.كاري نمي شودكردوبايدمسيرراپيمودتاتمام شود.طبق معمول غيرازمن همه خوابند ودارم آهسته كاروان عليرضاافتخاري راگوش مي كنم.


عجب صدايي دارداين افتخاري؟! گفته اندشجريان گفته اگرمن صداي افتخاري رامي داشتم دنيارافتح مي كردم! تقصیرراوی ماکه شنیده ایم! خب استادتلاش كرددنيارافتح كندمنتهي نه باصداي افتخاري كه باحنجره طلايي خودش وچه حرفهاهم كه نزد وملت به سبب حرمت استاد ازهمه آنهاکریمانه گذشتند.


گاهي سرعتم از120بالاترمي رودولي وقتي نگاهم به اعضاي خانواده مي افتدازسرعتم مي كاهم البته وجوددوربين هاي كنترل سرعت كه تقريباهر20كيلومتركنارجاده وجوددارندهم بي تاثيرنيست ولي خب عادت است ديگركاريش نميشه كرد!


ساعت 11نزديكي هاي سبزواريك سربازوظيفه باتابلوايست جلويم رامي گيرد!يكي دوبارسرعت 140 داشته ام. درچشمانش مي خوانم كه فكركرده شكارخوبي گيرش آمده است! تعمداكمي جلوترمي ايستم ومنتظرمي مانم جلوبيايد همسروفرزندم ترسان بيدارشده انديكي مي گويدآخرش كاردست خودت دادي كه جواب ميدهم نه خير!مدارك مي خواهدهمه راتحويل مي دهم همه چيزآماده است! بوي سوختگي به مشامم ميرسدوبافرمان اوبراه افتاده ام.درآينه مي بينم كه جلوي يك پژوي 206راگرفته است!شايدعاشق پژوباشد؟!همسرم هم بینی اش رامی مالدپسرم محمدمهدی خیلی باهوش است ازداخل آینه می بینم که می خندد!


به سبزواركه مي رسيم بوي مشهدالرضابه مشام مي رسدازاين حيث كه ديگرهيچكس ننشسته وهمه دارندمي روند! انگاركسي نمي خواهدبنشينداستراحتي بكندچايي چيزي بخوردهمه دارندمي روند.کسی بامقبره ملاهادی سبزواری کاری نداردهمه دارندمي تازند.

پليس هاهم مدام رانندگان خاطي راشكارمي كنند.انگارنگهداشتن سربازوظيفه كارخودش راكرده ديگراز100 بالاترنمي روم.آرام آرام گوشی رادست گرفته وکنارجاده می ایستم.به یکی ازرفقاتماس می گیرم وازاومی خواهم هتلی چیزی برایم درمشهدپیداکند.ازاواظهارکه نمی شودخیلی دیراست وازمن اصرارکه نه بایدبشودوفلان! من می دانم اینجاایران است وجزچاره مرگ همه کاری می شودکردوفقط مرگ است که چاره ندارد!یعنی درایران همه چیزچاره داردوانجام می شود!


مشغول میوه خوردن هستیم که بروبچه ترسان ازسگی که نزدیک ماشین شده صدایم می کنند.بایک دادسرسگ حیوونی درمی رودوگاهی برمی گرددبه عقب متعجبانه نگاه می کندکه این یاروچراسرمن دادزد؟! نه من معنی نگاه اورامی فهمم ونه مطمئن هستم اومعنی صدای مرامی فهمد! فقط چیزی که هردومی دانیم این است که سگ دررفته است!


تلفن زنگ می زندبیست دقیقه ای هتل جورشده است ! برای اعضای خانواده باورکردنی نیست که دراین شلوغی شب عیدمشهداینقدرراحت اتاق درهتل پیدابشودکه می شود!راه افتاده ایم ومن داردکم کم خوابم می گیردازاین لحاظ که تاماشین راه می افتدهم خانوم وهم پسرم هردوخوابشان می گیردومن فقط بایددلم به نوارافتخاری خوش باشدوتخمه کمی که کنارم دارم!ساعت12دیگرتمام می کنم! کناریک اتومبیل پلیس که داردگروگر ماشین هارامتوقف وجریمه می کندپارک می کنم وشیشه هاراپایین داده پایم راازپنجره جلویی بیرون می دهم ومی خوابم! 45 دقیقه تمام خواب خواب بودم وهیچ چیزنمی فهمیدم فقط وقتی ماشین پلیس راه افتادویک چرخش کوچولوی بوق پلیسی زدبیدارمی شوم! درنیشابورکاری ندارم همه چیزش راقبلادیده ایم ازعطاروخیامش تاکمال الملک که آنجاآرام گرفته ودهکده چوبین که دریکی ازروستاهای آن است وتوسط مهندس مجتهدی ساخته شده است!

ساعت 2ونیم است که به مشهدرسیده ایم! بایدیکراست به هتل رفت استراحت ونمازوغسل زیارت و پابوسی آقا!بادیدن گنبدطلای آقادلم هوری می ریزدتو! می لرزد! گریه ام گرفته! خیلی زودهمه چیزتمام شده وفقط مانده پابوسی آقا!


ای خداچقدرمن این زیارت امام رضارادوست دارم تاساعت دوازده شب داخل زیارتیم ودیگرهیچ!
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 17:31 توسط بچه کاشان! |


من عادت دارم خیلی مسافرت بروم آنقدرکه بعضی وقتهاخودم هم ازمسافرت رفتن زیادخسته می شوم وسعی می کنم دیگرمسافرت نروم! ازهمه این مسافرت هاخیلی خیلی چیزهاآموخته ام ولی هرگزفرصتی نشده ونداشته ام آنهاراقلمی کنم ودرجایی بنویسم! اغلب گوشه ای ازذهن رااشغال کرده وطبعابعدازمدتی هم به فراموشی می سپرده ام!


عیدامسال فرصت کوتاهی دست دادتادست بروبچه راگرفتم وبرای باربیست واندی مرتبه به زیارت وپابوسی آقاامام رضا(ع) بروم.حاصل این مسافرت راباعنوان راهی دیارضامن آهومی نگارم بااین امیدکه خوانندگان وبلاگ ازآن خوششان بیاید.


شنبه ششم فروردین است که خانوم فامیلش رابرای عیددیدنی دعوت کرده ومن قصددارم فرداصبح زودبه اتفاق برادرم وخانواده اش به مسافرت بروم! باجناق محترم به اتفاق همسربچه هاوهمسران آنهاوپدرخانوم ومادرزن سلام جملگی آمده اندودرمنزل ما شبی که من مقدارکمی سرماخورده ام وفردایش قصدمسافرت دارم جمع شده اند! نه می شودبه انهاگفت که می خواهم به مسافرت بروم نه می شودپنهان کردچون تاحدودساعت یک یادووخورده ای صبح روزبعداطراق خواهندکردودمارمارادرخواهندآورد!


دست آخردسته کارراواداده لومی دهیم که فرداعازم مشهدهستیم! یکی یکی زبان بازمی کنندکه ماهم میخواهیم بیاییم! هرجورحساب می کنم برای همه جانداریم! بابعضی هاکه اصلانمی خواهم مسافرت بروم پس بهترمی بینم همه راازدست خودم ناراضی کنم تامسافرت راحتی داشته باشم! میهمانان تاساعت یک ونیم بامدادمانده اندومن سرماخورده دوقرص سرماخوردگی بالامی اندازم وبه زیررختخواب می خزم.


صبح روزیکشنبه هفتم فروردین ماه تنهاعازم مشهدهستم بااین توصیف که شب قبل اصلانخوابیده ام! سرم کمی دردمی کندوبرای این مسافرت به همسرم تاکیدکرده ام هیچ چیزی برنمی داریم فقط وسایل شخصی ومانده غذای دیشب! عادت داشتیم درمسافرت های قبلی همه چیزدنبال خودمان برداریم ازشیرمرغ گرفته تاجان آدمیزاد!


ساعت 9ونیم داخل ماشین نشسته ایم ومن باخواندن آیت الکرسی که عادت دارم همیشه وقتی ازمنزل بیرون می آیم بخوانم بعلاوه فوت کردن به اهل وعیال!به اصراازعیال دوقرص سرماخوردگی دیگرمی گیرم وباشکم خالی بالا می اندازم!


آخرین سهمیه های بنزین صدتومانی رامی زنم وفقط56لیتربنزین برایم باقی می مانده ولی شکرخدابعدخریدماشین اولین کاری که کرده ام این است که آنراگازسوزکرده ام! خب اینهم یک نوع زرنگی است به قول خودم برای کسی که فکرمی کندزرنگ است!


من عاشق پمپ گازمیدان پلیسم جون وقتی آنجاگازمی زنم حدوددویست کیلومترمیرانم ولی جاهای دیگرکاشان ازصدوچهل تاصدوشصت متفاوت است! نزدیکی های تهران درایستگاه مهتاب خانوم عزیزگازمی زنم وقصددارم که برای خوردن چیزی اطراق کنم!


ای بابا! صندوق عقب ماشین بازنمی شود! ازصبحانه خبری نیست! توی مهتاب یک ایستگاه امدادخودروهست مراجعه می کنم ولی ازدست به اصطلاح کارشناسش کاری برنمی آیدچون پژوپارس من مدل قدیمی است وازداخل آن نمی شودصندوق عقب رابازکرد! خدالعنت کندایران خودرورا که فقط داخل مدل های 83 به بعدسیم اضطراری گذاشته ومن بایددستم بسته باشد!


چاره ای نیست بایدبه سفرادامه داد! به خانواده می گویم خداراشکرکنیدکه به همین ختم شد.من اعتقاددارم حتی اگرثانیه ای چیزی پس وپیش بشودکارخداست درنتیجه کاملاآرام هستم وبه بروبچ هم آرامش راالقامی کنم. ساعت یک وخورده ای است من به محض شنیدن اذان داخل یکی ازمساجدبین راهی هستم تانمازبخوانیم ودوباره حرکت!


ساعت یک ونیم بعدازظهر نزدیکی های پاکدشت بعدازکلی گشتن وواگشتن بنده خدای بامرامی راپیدامیکنم که قفل صندوق عقب رامی شکندوآنراتعمیرمی کند! وقتی می فهمدعازم زیارتم این آقاامیرگل گلاب که روی همه بروبچه های کاشانی راسفیدکرده فقط پنج هزاتومان ازمن می گیردوالتماس دعاداردسلامش رابه امام رضابرسانم!


برای نهارخودم رابه ایوانکی می رسانم وتوی یک پارک مانده غذای دیشب راکه ازاتفاق جوجه کباب مانده وچلوکباب مانده است می خوریم وعجیب که خیلی خیلی خوشمزه است!ایوانکی شهرکوچک وجمع وجوری است که خیلی چیزهاباقی داردتابشودنامش راشهرگذاشت!وسایل راجمع وجورمی کنیم و گازماشین رامی گیرم! من عادت دارم عقربه کیلومترراروی 120تنظیم می کنم حتی اگرحداکثرسرعت جاده شاهرود110باشدبرایم فرقی ندارد! گاهی که ماشینی می خواهدازمن جلوبزندپدال گازراکمی فشارمی دهم 120 وخورده ای پسرم محمدمهدی مدام تکیه کلام دارد:بابا! سرعت! تازه می فهمم نزدیکی های جریمه شدن هستم کمی ازسرعتم کم می کنم ولی بازهمان آش هست وهمان کاسه!علیرغم همه تندآمدن هاوقتی در12کیلومتری شاهرودبرای نمازمغرب ایستاده ام احساس می کنم ادامه رانندگی برایم حکم حماقتی داردکه منتهی به مرگ خواهدبود!


یک زائرسراهست که بعدازنمازیک اتاق رابه قیمت شبی هفت هزارتومان کرایه کرده ام! نسبتاتمیزاست اتاقی باابعادسه درچهارباموکت وشوفاژوچوب لباسی ودوتاپریزودوتاپنجره ومن خسته که فقط ولومی شوم!خوردن دوقرص سرماخوردگی چیزی است که البته یادم نمی رود!


...یادش به خیر! وقتی قراربودازهمدان برای نامزدی باهمسرم به کاشان بیایم هم سرماخورده بودم ویادم هست دریک خانه روستایی شبی که قراربودفرداعازم کاشان بشوم پنج قرص سرماخوردگی خوردم .مسئله وقتی جالب تربود که نتیجه این حماقت این شده بودکه من وقتی خوابیده بودم وسعی می کردم بخوابم تیرهای چوبی سقف مدام ازحالت موازی خارج شده به هم نزدیک ودورمی شدندتامن خوابم ببرد!!
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 22:12 توسط بچه کاشان! |